close
تبلیغات در اینترنت
گنج حضور

گنج حضور

برنامه شماره 5

غزل شماره  1335

بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل         گفت منم کز رخ من،شد مه و خورشید خجل

گفت که این خانه دل،پر همه نقش است چرا   گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل

گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر        گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل

بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان               مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل

داد سر رشته به من رشته پر فتنه و فن                         گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل

تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن         دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل

گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان                  من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل

هر که در آید که منم بر سر شاخش بزنم                  کین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل

هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین      چشم فرو مال و ببین صورت دل صورت دل

ما در یک تفکر بی وفقه هستیم و با این افکار اعتیاد گونه ،یک من ذهنی ساخته ایم که واقعی نیست.این من ذهنی،من اندیش است و در گذشته و آینده است و از این لحظه صرف نظر می کند. اگر در این لحظه باشد دیگر نمی‏تواند وجود داشته باشد که این من ذهنی یا تصویری وجود خارجی ندارد که ما را در غصه می اندازد .غم هایی که اصلا نباید باشد،در جسم ما اثر می‏گذارد و زندگی مادی و مالی ما را هم خراب می‏کند.ولی با این همه ما او را دوست داریم و رها نمی‏کنیم.در مقابل این "من"حالتی دیگر هست که "حضور"نام  دارد.در این حالت جدید ذهن من اندیش خاموش و در خدمت یک چیز یزرگتری قرار می‏گیرد که آن خود زندگی و خود خداست.ذهن خلاق به صورت ابزاری برای حل مسائل در می‏آید و در حالت حضور زندگی از طریق ما جاری می‏شود . ضمن آگاهی از فکرها ،از حضور هم آگاهیم. با درک حضور هز وقت بخواهیم از این ذهن خلاق استفاده می‏کنیم و هر وقت نخواهیم آن را خاموش می‏کنیم.هر بار که در این لحظه زنده شویم،من ذهنی احساس از بین رفتن می‏کند و چون در ما ریشه دوانده است نمی خواهد از بین برود بنابراین حالت حضور را می‏خواهد نادیده بگیریم و روی هستی که از ما جدا پذیر نیست،را می‏پوشاند.عاملی که باعث این همه مشکلات  و تجاوزات می‏شود،من ذهنی است و باید این حالت را با هوشیاری عوض کنیم.ما آدم ها را می کشیم تا جامعه ای درست کنیم که در آن آدم ها را نکشیم.ذهن ما می‏گوید آن خوب بهتر در آینده است و این لحظه مهم نیست. این لحظه مانند پله نیست؟تنها چیزی که دارید به صورت ابزاری برای رسیدن به آینده تبدیل نشده است؟آیا ما از این لحظه بهره‏مند هستیم؟این موضوع به نام زندگی در زمان روانشناختی (گذشته و آینده)است و رستگاری را در آینده جستجو می‏کند.اما باید بدانیم این یک توهم است .خو کردن با گذشته و آینده یک ابتلای روانشناختی است.

چقدر به غیبت کردن و تهمت زدن علاقمندیم ؟و چه لذتی میبریم؟با وجود اینکه مذموم است ولی با این کاربه این من ذهنی احساس بودن می دهیم و جدایی را جا می اندازد و خود را برتر میبیند.ما چگونه با عیب جویی خو گرفته ایم. اما عیب بینی چیزی را عوض نمی‏کند و با تحسین و تغییر می‏توان کار را بهتر کرد.عیب خود را دیدن و نقد کردن و ملامت کردن سبب تغییر نشده است بلکه عادت بد در ما ثبوت بیشتری پیدا کرده است.

اگر دقت کنیم می‏بینیم  بعضی اوقات اصرار بر ایجاد اوقات تلخی داریم و دنبال بهانه هستیم.چرا؟

ما با این کار "من" دروغین را برتر و بهتر می‏کنیم و می‏گوید"من هستم و برتر هستم"چون من ذهنی ریشه واقعی در ما ندارد  به همین دلیل دنبال تایید است که احساس من بودن بکند.ما با نشان دادن خانه و ماشین و علم و ... دنبال تایید دیگران هستیم.اگر ریشه در اعماق خود داشتیم چه نیازی به تایید دیگران داشتیم.

برای جدایی از این حالات باید از ذهن جدا شویم و ذهنی را که عامل و ابزار فکر کننده و تشخیص دهنده ماست در خدمت خود در بیاید.

بت شکن بودست اصل اصل ما           چون خلیل حق و جمله انبیا

اصل ما بت شکن است و من ذهنی را می‏تواند بشکند و ما از دست این ذهن من اندیش خلاص شویم.

جسم ما روپوش ما شد درجهان        ما چو دریا زیر این کُه در نهان

پرده فکری روپوش ما شده است و ما چیز دیگری غیر از من ذهنی هستیم.در زیر کاه فکری و پرده،ما چون دریا نهان هستیم و البته از زندگی جدا نیستیم.

کُه کِه باشد که بپوشد روی آب            تین چه باشد که بپوشد آفتاب

کاه چه چیزی باشد که روی دریا را بپوشاند و گل هرگز نمی‏تواند روی آفتاب را بپوشاند

روی نور نمی‏توان خاک ریخت چون نور بالای آن قرار می‏گیرد.

بنابراین اصل ما محدودیت را نمی‏پذیرد،خاک تو سر بودن را نمی‏پذیرد.

بیت اول

بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل     گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل

ما نیمه شب یا در تاریکی ذهن صدایی میشنویم که "در خانه دل کیست؟" جواب می‏آید که من کسی هستم که ماه و خورشید زیبایی شان را ازمن می‏گیرند.

بیت دوم

گفت که این خانه دل پر همه نقش است چرا   گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل

پرسید :چرا این جهان این قدر پرنقش است؟گفتم همه این نقشها،عکس رخ توست.که رخ تو موجب رشک زیباروهای چگلی است.(که در زیبایی زبانزد بوده اند.)

بیت سوم

گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر     گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل

گفت:این که در غصه افتاده و گیر کرده ومحدود غمگین است،کیست؟گفتم:آن نقش من دل زخمی پای در گل است.(پای به گل دنیا و تمام آن چیزهایی است که ما،آنها شده ایم و با آنها هم هویت شده ایم.)

بیت چهارم

بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان    مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل

گردن جان فکری را بستم و تسلیم شدم و به پیش او بردم.من ذهنی مجرم عشق است می‏خواسته عشق بورزد منحرف شده است و او را ببخش.این حالت،حالتی است که این لحظه را بی قید و شرط پذیرفته ایم،به محض پذیرش این لحظه ،ما به زیبایی و خرد این لحظه دست می‏یابیم.

بیت پنجم

داد سر رشته به من رشته پر فتنه و فن      گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل

در این موقع سر رشته ظریف را به دستم داد و گفت بکش تا من هم بکشم،اما چنان بکش که پاره نکنی.

آیا ما این رشته ظریف را نگه می‏داریم؟حالت حضور حالتی ظریف است نه زمخت و با نرمش و لطافت باید یا آن روبرو شد.نباید این رشته را چنان بکشیم که پاره شود و باز دوباره احساس تنهایی کنیم.

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد     ولی مکش چو تیرش که از کمان بگریزد

چه نقش‏ها که ببازد چه حیله ها که بسازد       به نقش حاضر باشد به راه جان بگریزد

تو فقط دامن لطفش را بگیر،هستی فقط دامن لطف دارد تو فقط دامن لطفش را بگیر.باید با طرافت برخورد کنیم ،نباید مانند تیر بکشیم،که میگریزد.اما چگونه می‏گریزد؟

هزار نقش میبازد و هزار حیله دارد و در نقش حاضر است اما اگر به نقش بچسبیم ازنقش می‏گریزدو آنچه در دست توست همین صورت است .شاید این اتفاق برایمان افتاده است؟

نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمان است       یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد

حضور و لطف هم همین گونه است و از گمان می‏گریزد.بنابراین در درون معشوق نمی‏شود دامن معشوق را یافت.

بیت ششم

تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن    دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل

از این خرگه، جان تابید و یک نقش زیبارویی از آن پیدا شد و من خواستم آن را بگیرم ،به دست من زد که این را رها کن.در زندگی چیزهایی پیش آمده که ما فکر کرده ایم خیلی چیزهای خوبی هستند و ما به آنها چسبیده‏ایم و از آنها "من" ساخته‏ایم ولی وقتی آن را خواستیم بگیریم به پشت دستمان خورد که: "آن را ولش کن تو آن نیستی،اصل تو این است و براین اساس "من" درست نکن" و من دردم آمد.چقدر ما از چیزهایی که به آنها چسبیده‏ایم دردمان آمده است،ولی هنوز آنها را رها نکرده‏ایم.هستی به صورت های مختلف ما را می‏زند که تو آن نیستی و آن را رها کن ولی ما چنان نمی‏کنیم و رها نمی‏کنیم

بیت هفتم

گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان     من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل

گفتم تو مانند بقیه ترش رو هستی  و ما را به درد گرفتار میکنی؛وقتی چیزی را گرفتیم به دست ما میزنی.ما میخواهیم به این بچسبیم و احساس "من"بودن بکنیم.گفت:من ترش مصلحت هستم و به صلاح تو نیست که به این بچسبی و "من" درست کنی. من بد اخلاق  کینه و زیرکی نیستم.

بیت هشتم

هر که در آید که منم بر سر شاخش بزنم     کین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل

هر که این چیزها را بگیرد و من درست کند من بر شاخ او میزنم که این جا، جای عشق است و جای گوسفندان نیست.ما وقتی به چیزها می‏چسبیم و "من" درست می‏کنیم این هشیاری ما به سطح بسیار پایینی نزول می‏کند در حالی که دنیا محل عشق است،نه گوسفندان.

بیت نهم

هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین     چشم فرو مال و ببین صورت دل صورت دل

چشمان خود را مالش بده و دوباره ببین،صورت دل را دوباره ببین.کسی که در کنار تو نشسته است فقط اوصاف ذهنی و تعریفات نیست.او هم یک انسان است و هستی دارد و خود تو هم این چنین هستی و مجموعه توصیفات نیستی.صلاح دین که این قدر به من نیرو می‏دهد او همان صورت دل است و همان به نقش درآمده زندگی است و باید زندگی را در او ببینم(صلاح دین یا هر کسی که نزدیک ماست)

باید چشم خود را بمالیم و دوباره ببینیم که او زندگی است نه مجموعه ای از توصیفات و تعریفات ذهنی.

مطلع پایانی برنامه

باز آمد آب جان در جوی ما    باز آمد شاه ما در کوی ما

نعره مستان خوش می‏آیدم      تا ابد جانا چنین می‏بایدم

 



نوع مطلب : <-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در سه شنبه 08 اسفند 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 327

 

با سلام به خوانندگان وبلاگ

هدف من این است که در ماه 3 تا 4 برنامه را آپلود نمایم

و البته منتظر نظرات شما  عزیزان هستم


برنامه شماره 5

ما در یک تفکر بی وفقه هستیم و با این افکار اعتیاد گونه ،یک من ذهنی ساخته ایم که واقعی نیست.این من ذهنی،من اندیش است و در گذشته و آینده است و از این لحظه صرف نظر می کند.

ما آدم ها را می کشیم تا جامعه ای درست کنیم که در آن آدم ها را نکشیم.ذهن ما می‏گوید آن خوب بهتر در آینده است و این لحظه مهم نیست. این لحظه مانند پله نیست؟تنها چیزی که دارید به صورت ابزاری برای رسیدن به آینده تبدیل نشده است؟

حالت حضور حالتی ظریف است نه زمخت و با نرمش و لطافت باید یا آن روبرو شد.نباید این رشته را چنان بکشیم که پاره شود و باز دوباره احساس تنهایی کنیم.

چشمان خود را مالش بده و دوباره ببین،صورت دل را دوباره ببین.کسی که در کنار تو نشسته است فقط اوصاف ذهنی و تعریفات نیست.او هم یک انسان است و هستی دارد و خود تو هم این چنین هستی و مجموعه توصیفات نیستی.

به قول سهراب سپهری

چشمها را باید شست

جور دیگر باید دید

دقایقی دیگر متن کامل برنامه پنجم را در اختیار شما قرار خواهم داد.




نوع مطلب : <-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در سه شنبه 08 اسفند 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 92

 

با سلام به خوانندگان وبلاگ

هدف من این است که در ماه 3 تا 4 برنامه را آپلود نمایم

و البته منتظر نظرات شما  عزیزان هستم


خلاصه برنامه شماره 5

ما در یک تفکر بی وفقه هستیم و با این افکار اعتیاد گونه ،یک من ذهنی ساخته ایم که واقعی نیست.این من ذهنی،من اندیش است و در گذشته و آینده است و از این لحظه صرف نظر می کند.

ما آدم ها را می کشیم تا جامعه ای درست کنیم که در آن آدم ها را نکشیم.ذهن ما می‏گوید آن خوب بهتر در آینده است و این لحظه مهم نیست. این لحظه مانند پله نیست؟تنها چیزی که دارید به صورت ابزاری برای رسیدن به آینده تبدیل نشده است؟

حالت حضور حالتی ظریف است نه زمخت و با نرمش و لطافت باید یا آن روبرو شد.نباید این رشته را چنان بکشیم که پاره شود و باز دوباره احساس تنهایی کنیم.

چشمان خود را مالش بده و دوباره ببین،صورت دل را دوباره ببین.کسی که در کنار تو نشسته است فقط اوصاف ذهنی و تعریفات نیست.او هم یک انسان است و هستی دارد و خود تو هم این چنین هستی و مجموعه توصیفات نیستی.

به قول سهراب سپهری

چشمها را باید شست

جور دیگر باید دید

دقایقی دیگر متن کامل برنامه پنجم را در اختیار شما قرار خواهم داد.




نوع مطلب : <-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در سه شنبه 08 اسفند 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 484

 

خلاصه نوشته های برنامه دوم گنج حضور

·        ما شادی هستیم،شادی عشق،شادی عشق ابدی.

·        زندگی عکس ندارد و مرگ به اشتباه به عنوان عکس زندگی به کار میرود .مرگ عکس تولد است،نه زندگی،زندگی همیشه در این لحظه زنده است و خلق میکند و ما زندگی هستیم.

·        ابعاد انسان: فیزیی ،فکری،هیجانی ،معنوی

·        علت ستیزه دیگران با ما ستیزه ما با آنهاست.

·        فرعون همین "منِ" ماست."منِ" توهمی ما که خون ما را می مکد و این همان دزد پنهان است.

·        ما نمیتوانیم خدا را از خود جدا کنیم.خدا همیشه با ماست و هستی همیشه با ماست.منبع و سرچشمه خرد همیشه با ماست حتی اگر بخواهیم هم امکان جدایی نیست.

·        ذهن از آگاهی و هوشیاری این لحظه جداست و ما میتوانیم به ذهن و افکار آن بنگریم.

·        توجه تام و تمام به بیرون و ظاهر اشتباه است و باید به درون برگردیم و ریشه درست کنیم.

برنامه شماره 2

غزل شماره 1395دیوان شمس

مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم       ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم

تا همه جان ناز شود ،چونکه طرب ساز شود  تاسرخم باز شود گل ز سرش دورکنم

چون که خلیلی بده ام عاشق آتشکده ام     عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم

بیت اول:

مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم   ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم

حتما از خود سوال کرده ایم که،که هستیم،مولوی در مقام پاسخ بر میآیدکه ما شادی هستیم،شادی عشق،شادی عشق ابدی.

حال شادی عشق ابدی یعنی چه؟آیا باید ابدی را در آینده معنا کنیم و ابدی، بی نهایت آینده معنا میدهد یا این تعریف "ذهن" ماست.

از نگاه دیگری به این واژه بنگریم.ابدیت و بینهایت دو صفت خداوندی است و اگر به این دو پی بردیم به خودمان نیز پی میبریم.ابدیت به معنای تا آینده و تا آخر نیست بلکه بینهایت این لحظه است یعنی آگاهی به اینکه زندگی در این لحظه است و این لحظه بی نهایت ادامه دارد.این لحظه فضایی است که تمام وجود ما در آن بوجود می آید و خلق میشود و همیشگی است پس همیشه "این لحظه" و "حال" است و زندگی در "حال" است و در آینده و گذشته نیست ابدیت یعنی آگاهی به این لحظه و این که زندگی همیشه در "این لحظه" است و زندگی همیشه زنده است.

باید توجه کنیم که زندگی عکس ندارد و مرگ به اشتباه به عنوان عکس زندگی به کار میرود .مرگ عکس تولد است،نه زندگی،زندگی همیشه در این لحظه زنده است و خلق میکند و ما زندگی هستیم و آنچه می میرد پوسته است و ذات ما مرگ نمی شناسد.

تصورمان این است که وقتی می میریم زندگی تمام میشود اما اگر به این معنا توجه کنیم که زندگی زنده است و همیشه در این لحظه است و همیشه می آفریند و مرگ نمی شناسد ما ذلت خود را شناخته ایم . ابدیت یعنی بی نهایت این لحظه برخلاف ذهن که آن را در آینده معنا می کند.

پس "مطرب عشق ابدم "یعنی شادی عشقی که دائما ادامه دارد و ساز زندگی میزند و همیشه زنده هست،غصه و درد و استرس و ... نمی شناسد.این موارد با ذات ما که زندگی است، سازگاری ندارد.

آیا کارهایی که میکنیم شادی عشق دائمی از ما به آن کار میریزد؟آیا با هر که برخورد میکنیم این شادی عشق را به هم منتقل میکنیم؟آیا کارهایی که میکنیم با شادی عشق این لحظه که همیشه زنده است و با ما هست،عجین میشود و رنگ و بوی عشق و شادی و آرامش میگیرد؟آیا ما همیشه آرام و شاد هستیم؟

میبایست همیشه آرام و شاد بود برای اینکه هر چه به آرامش و شادی نزدیکتر شویم در حقیقت به ذات خود نزدیکتر شده ایم.

میبایست ریش شادی را شانه کنیم و در اطراف شادی و آرامش و هوشیاری را بپراکنیم و غم را از بنیاد بکنیم و بی اعتبار کنیم.

به محض اینکه به آگاهی این لحظه(به وحدت عشق و به آن "یک زندگی"که این لحظه تمام جهان را خلق میکند) زنده شویم متوجه میشویم که شادی در وجود ما هست و آرامش در وجود ماست و نیازی نداریم که این شادی را از دیگران و دیگر چیزها بجوییم. در حقیقت کار ما این است که به شادی درون دست یابیم و غصه ها را رها کینم و گذشته را ببخشیم،نه به عنوان یک اعتقاد و باور بلکه بدین منظور که به بی بنیاد بودن کینه ها و غم هایی که از گذشته می آید و ما را آزار میدهد،پی ببریم.

زندگی این لحظه را چنان بپذیریم که انگار خودمان آن را انتخاب کرده ایم.وقتی این لحظه را به طور کامل پذیرفتیم با هستی خود در تماس قرار داریم و مانند آنچه در قسمت اول بود در برابر هیجانات از جا کنده نمیشویم.ریشه ما در هستی است و باید به آن ریشه برگردیم واین ریشه را حس کنیم،این شادی به ما زندگی میدهد و دیگر یک هیجان کم سطح مانند خشم نمی تواند ما را از ریشه مان (که هستی و زندگی است)جدا کند.

این لحظه، فضایی است که زندگی در آن اتفاق می افتد و ما آگاهی و هوشیاری این لحظه باقی می مانیم و هر آنچه در این فضا( در ما) اتفاق می افتد رها کرده و به آن نمی چسبیم،در عین اینکه از آن لذت هم میبریم.اتفاقا جالب است بدانیم که ما از فرم ها و وضعیت های زندگی وقتی بهره کامل میبریم که به آن نچسبیم و خود را از آن جدا کنیم تا آگاهی و هوشیاری این لحظه باشیم و طرب و شادی این لحظه را حس کنیم.

بیت دوم:

تا همه جان ناز شود ،چون که طرب ساز شود    تا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم

این جان غصه دار ما باید نرم و لطیف شود،این جان غصه دار را "منِ" موهومی و ذهنی ما ساخته است و ما فکر میکنیم آن هستیم،در صورتی که جان غصه دار ما همیشه در حال سیر در گذشته و آینده است ،در صورتی که ما این لحظه هستیم و زنده به زندگی این لحظه.

اگر ما "منِ" ذهنی را رها کنیم جان ما لطیف میشود و شادی که در اعماق وجود ماست، میجوشد و بالا میآید و در واقع گِلی که مولانا مثال میزند همان "منِ" ذهنی است که باید دور کنیم تا جان ما به زندگی این لحظه زنده شود.این گِل سرخم را چه کسی باید کنار بزند؟هر کسی خودش باید این کار را بکند و نه دیگران میتوانند این کار را برایمان انجام دهند و نه ما میتوانیم این کار را برای دیگران انجام دهیم.خودمان باید دست به کار شویم و کوشش ماست که نتیجه میدهد حتی اگر این کار با رنج همراه باشد.مثلا اگر کینه ای را از گذشته بخواهیم ببخشیم و رها کنیم انگار قسمتی از وجودمان را از ما میکنند .و این بسیار رنج آور است و ممکن است این رنج باعث شود که ما آن کینه را رها نکنیم.در واقع این کینه وجود ما را ساخته است  و اگر آن را رها کنیم چیزی از ما باقی نمی ماند،اما به این نکته توجه کنیم که تا این کینه را رها نکنیم سر خم شراب ما باز نخواهد شد یعنی زندگی از اعماق وجود ما نخواهد جوشید.

هر رنجی که میبریم نه تنها این رنج درون ما را آلوده میکند بلکه به اطراف و هر که در اطراف ماست  و حتی به کل روح بشری هم منتقل میکنیم.

ما نباید به غم اجازه ورود بدهیم چرا که ما شادی عشق ابدی هستیم پس باید درونمان را از آلودگی حفظ کنیم،ما نباید و نمیتوان گفتت دیگران کاری نکنند که ما برنجیم.این امکان پذیر نیست.ما فقط برخودمان و درونمان کنترل داریم . ما روی دیگران کنترلی نداریم.میبایست درون خود را تمیز نگه داریم تا سبب آلودگی بیرون نشویم . ما مسئول بخشیدن گذشته هستیم یعنی این شناسایی و آگاهی را باید پیدا کنیم که هر آنچه در گذشته اتفاق افتاده و ما را رنجانده و سبب بروز کینه در ما شده است،تمام شده است.گذشته ای که خود را به صورت عینی به ما نشان میدهد وجود ندارد و موهومی و ذهنی است.

انسان دارای 4 بعد است:

1- بعد فیزیکی که همان جسم ماست.

2- بعد فکری که همان ذهن ماست.

3- بعد هیجانی که انعکاس فکرها در جسم ماست که به صورت هیجان ظاهر میشود.مانند خشم و استرس

4- بعد معنوی که همه چیز از این بعد بیرون میآید.ما باید بعد معنوی بشویم تا سه بعد دیگر را تماشا واراده کنیم

حال چگونه میتوان بعد معنوی شد؟اگر خود را از 3 بعد دیگر برهانیم خود به خود آن "حضور خدایی" و آرامش و شادی ابدی که هستیم، همه ابعاد انسانی را سامان میدید. جسم سلامت میشود،هیجانات ما وضع مناسبی می یابد و افکار ما درست میشود.

توجه کنیم که هیجانات در انسان عمر کوتاهی دارد مثلا خشم باید در حد کوتاهی طول بکشد(در حد دقیقه) نه اینکه ساعت ها یا حتی سالها در ما ادامه داشته باشد.مانند سنگی که بر پهنه اقیانوس میاندازیم و پس از ایجاد موج،اقیانوس به حالت عادی برمیگردد.سطح اقیانوس وجود ما نیز باید همین طور باشد و سریع به حالت عادی برگردد.

در تحقیقات ثابت شده ،حتی حیوانات(مثلا مرغابی) هم پس از دعوا هیجانات منفی را از خود دور میکنند و دوباره با هم هستند.

آیا ما هم چنین هستیم؟یعنی وقتی میرنجیم،سریعا رنج برای ما تمام میشود یا آنها را سالها با خود حمل میکنیم.

این هیجانات طولانی شده در درون ما مانند گلی در خم وجود ما را گرفته است و این به نفع ما نیست.خرد و عقلی هم که در درون ماست میگوید این خشم ها را با خود حمل نکنیم، که فکر و ذهن ما را خراب میکند.

نکته ای که حائز اهمیت است اینکه با بخشیدن گذشته ما به "این لحظه" و "حضور" در آن پی میبریم و

با شناسایی این لحظه دیگر به گذشته و آینده نمیرویم.

در واقع شناسایی نکردن"این لحظه" باعث رفتن به گذشته و آینده میشود یعنی دائما با "این لحظه"در جنگ هستیم.جنگ نداشتن با "این لحظه" به معنای حضور در این لحظه و بهره مندی از زندگی است که از اعماق وجودمان میآید و خدا به ما ارزانی داشته است.

ما براساس الگوها و باورهای گذشته  هرچیزی یا کسی را که میبینیم قضاوت میکنیم و با این قضاوت یک برچسب به آن میزنیم و اسمی به آن (یا به او)میدهیم قضاوت کردن باعث ستیزه و جنگ با "این لحظه" میشود. یعنی با یک قضاوت باخود یا بیخود هیجان منفی در ما تولید میشود و این هیجان منفی باعث تقویت "منِ" ذهنی میشود و "منِ" ذهنی یا همان نفس ما با ستیزه کردن به خود هویت میدهد و احساس بودن میکند و خودش را محکم میکند و ما این "منِ" ذهنی و موهومی را به عنوان اصل و زندگی گرفته ایم.

در صورتی که هیجانهای منفی باعث میشود یک سطح نارضایتی را همیشه با خود حمل کنیم.بنابراین باید از قضاوت کردن دوری کنیم تا هیجانهای منفی در ما بوجود نیاید.گاهی برای فرار از این قبیل هیجانات منفی به سیگار و الکل و گاهی خوردن زیاد هم روی می آوریم.

تمرین:در حالی که راه میروید یا رانندگی میکنید به اطراف خود نگاه کنید و به دیگران و اشیا بدون قضاوت و برچسب زدن ذهنی نگاه کنید.  (meditative   observation)

بنابراین اگر این لحظه را بدون قضاوت بپذیریم آن شادی عشق ابدی را در خود و دیگران میبینیم.افراد دیگر را نه به عنوان قضاوت و ساخته ذهنی بلکه به عنوان یک جان و زندگی میبینیم.حس کردن شادی عشق ابدی در خود باعث بیدار کردن خود به خودی شادی عشق ابدی در دیگران میشود.مامیتوانیم از اندرون آنها بهترین را بیرون بیاوریم . به آنها نشان دهیم در حالی که اگر قضاوتمان را وسیله شناخت کسی قرار دهیم و این قضاوت را به او بنمایانیم بدترین را از او بیرون میاوریم.

علت ستیزه دیگران با ما ستیزه ما با آنهاست.

اگر "شادی عشق" را در خود یافته بودیم آن را در دیگران نیز میدیدیم.

نفس ما براساس جدایی است جدایی از "این لحظه" و یا یک "نه" این کار را انجام میدهد.یعنی ما با قضاوت کردن به این لحظه "نه"میگوییم.

وقتی کسی چیزی میگوید که به ما بر میخورد، ما در برابر او یک قطب ایجاد میکنیم و واکنش نشان میدهیم. با ادامه یافتن ستیزه به حالتی میرسیم که احساس جدایی کامل میکنیم و در اینجا نفس ما به هدف خود که همان جدایی است،میرسد.در حالی که اگر ما فضای لایتناهی این لحظه شویم حرف و واکنش افراد را میتوانیم رها کنیم تا در این فضای لایتناهی گم شود و برود.

بیت سوم:

چون که خلیلی بده ام عاشق آتشکده ام   عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم

در این بیت مولانا میگوید:میخواهم آتش زیادی های مرا بسوزاند،"منِ" موهومی و ذهنی  را بسوزاند و اگر خود این کار را نکنیم،مرگ فرا میرسد و ما را از آنچه که نیستیم و نباید باشیم لخت خواهد کرد.ما به یک چیز موهومی دل بسته بوده ایم در حالتی که ما آن چیز نبوده ایم و مرگ باور های ما را از بین میبرد و هیچ باوری را با خود نمیتوانیم ببریم.ما نباید بر اساس باورهایمان احساس خوب بودن بکنیم. ذات ما شادی عشق ابدی است و خود این خوب بودن را در خود دارد.بنابراین اجازه دهیم آتش زیادیهای ما را که اعم از غم و غصه و کینه و رنج است بسوزاند حتی اگر این کار سخت باشد و درد داشته باشد وقتی چنین کردیم زندگی در ما بیدار میشود و برمیخیزد.با پذیرش ناپذیرفتنی ها میتوانیم جریان زندگی را در وجودمان بفهمیم و نیروی زندگی در ما زنده میشودو آرامش و شادی به زندگی ما مِیاید.

ما در برابر زندگی مقاومت میکنیم و مانع زندگی میشویم و زندگی ما، در زندگی فکری خلاصه میشود یک چیز منجمد که پوسته ذهنی و پوسته روانی و پوسته جسمی ما را سفت کرده است.علت بوجود آمدن دردهای سایکوسوماتیک (روان تنی)که این روزها بسیار درباره اش صحبت میشود همین است.انسان خود مانع جاری شدن (flow) انرژی زندهی زندگی در خود میشود.

شعری از دفتر اول مثنوی بخش 46:

حیله کرد انسان و حیله ش دام بود   آن که جان پنداشت خون آشام بود

انسان فکر "من" دار کرد ،فکری که در خدمت هستی و خدا نیست ،با این فکر زرنگی کرد و با فکر خودش یک "من" درست کرد یک "منِ"حقه باز

در ببست و دشمن اندر خانه بود     حیله فرعون از این افسانه بود

ما فکر میکنیم (نه به معنای اندیشه کردن بلکه منظور همان قضاوت کردن و ایجاد هیجانات منفی است )و در درون خودمان "من" درست میکنیم و سپس درِ ذهن را به روی خود میبندیم.ولی آن فکر که مانند جان از او محافظت میکنیم مانند خون آشامی،خون ما را می مکد.این الگو های فکری که ساخته ایم و مانند جان از آنها محافظت میکنیم ،اینها جزیی از وجود فکری ما شده است و ما باید اینها را رها کنیم.این دزد را که افکار خودمان است در درون خود زندانی کرده ایم و همین افکار بعدا به سراغمان میآیند.

فرعون همین "منِ" ماست."منِ" توهمی ما که خون ما را می مکد و این همان دزد پنهان است.

وقتی عاشق جان و خرد باشیم این خرد از درون ما میاید و زندگی ما را سامان میدهد.خرد از فکرهای شرطی شده قبل که یاد گرفته ایم، نمیآید و نباید روی این الگوهای کهنه شده اصرار کنیم.

هر کسی عاشق خرد باشد باید این لحظه را بپذیرد،این لحظه ما را از قضاوت و واکنش رها میکند . در این حالت است که با هستی مان در پیوند هستیم و جان و خرد در ما میجوشد.

"این لحظه" منبع خرد برایمان میسر است.منبع خرد از ما جدایی ناپذیر است. ما نمیتوانیم خدا را از خود جدا کنیم.خدا همیشه با ماست و هستی همیشه با ماست.منبع و سرچشمه خرد همیشه با ماست حتی اگر بخواهیم هم امکان جدایی نیست.

آیه در قران هم که میفرماید:"خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است" بیانگر همین مطلب است.

میشود گفت که نکند خود ما باشد که ما آن را با یک چیز موهومی و با یک "منِ" ذهنی اشتباه گرفته ایم "منِ" ذهنی که از گذشته داریم و از اشیا و دیگران گرفته ایم و مالِ خود کرده ایم.وقتی این لحظه با جان خود در تماس باشیم،شادی عشق ابدی هستیم یعنی با آن "یک زندگی" و یک هستی که جهان را به حرکت در میآورد و در پیوند است،با آن وحدت داریم.

ذهن از آگاهی و هوشیاری این لحظه جداست و ما میتوانیم به ذهن و افکار آن بنگریم.

تمرین:خودمان را از ذهن بیرون بکشیم و به فکرهای خود نگاه کنیم و ببینیم به چه چیزهایی فکر میکنیم،راجع به چه چیز یا چه کسی قضاوت میکنیم و چه قضاوتی میکنیم؟

ما بی نهایت فضای خالی و این لحظه هستیم که همه چیز در آن جا میگیرد.با این کار میتوانیم فکرهایمان را ببینیم و قضاوتمان را مشاهده کنیم و هیجانات بوجود آمده از آن را حس کنیم،ما حس کردن هیجانات را فراموش کرده ایم.میبایستی واکنش خود را ببینیم و اجازه ندهیم که واکنش،تمام وجود ما را با خود ببرد.باید مقداری از توجه مان را در درون خود نگه داریم و وقتی اتفاق بیرونی می افتد نگذاریم کل توجه ما را به بیرون ببرد و ما را از ریشه مان که همان هستی است، جدا کند.ما بدون داشتن بنیاد محکم و ریشه شکست میخوریم مانند ساختمان بدون پی که فرو خواهد ریخت.توجه تام و تمام به بیرون و ظاهر اشتباه است و باید به درون برگردیم و ریشه درست کنیم.

 

 

 



نوع مطلب : <-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 257

 

خلاصه نوشته های برنامه دوم گنج حضور

·        ما شادی هستیم،شادی عشق،شادی عشق ابدی.

·        زندگی عکس ندارد و مرگ به اشتباه به عنوان عکس زندگی به کار میرود .مرگ عکس تولد است،نه زندگی،زندگی همیشه در این لحظه زنده است و خلق میکند و ما زندگی هستیم.

·        ابعاد انسان: فیزیی ،فکری،هیجانی ،معنوی

·        علت ستیزه دیگران با ما ستیزه ما با آنهاست.

·        فرعون همین "منِ" ماست."منِ" توهمی ما که خون ما را می مکد و این همان دزد پنهان است.

·        ما نمیتوانیم خدا را از خود جدا کنیم.خدا همیشه با ماست و هستی همیشه با ماست.منبع و سرچشمه خرد همیشه با ماست حتی اگر بخواهیم هم امکان جدایی نیست.

·        ذهن از آگاهی و هوشیاری این لحظه جداست و ما میتوانیم به ذهن و افکار آن بنگریم.

·        توجه تام و تمام به بیرون و ظاهر اشتباه است و باید به درون برگردیم و ریشه درست کنیم.

تا دقایقی دیگر کل برنامه منتشر میشود.




نوع مطلب : <-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 165

مولوی می گوید

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم     انگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح در آمیزم    چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

همه نقشها و فکر هایی که تولید میکنیم باید بگذاریم بروند نه اینکه بچسبیم و نباید از انها "من" درست کرد

همه نقشها و فکرها از حضور می آیند(حضور خدایی)که ما فقط حضور را حس میکنیم.حال وقتی ما آفریدگار نقش هستیم  خالق هستیم حیف نیست که نقش باشیم

در حال حاضر بشر گمشده در فکرش است و این مخالف با خود شکنی انسان از دید اقبال است

من چگونه هوش دارم پیش و پس            چون نباشد نور یارم پیش و پس

من چگونه میتوانم از گذشته عبرت بگیرم  و آینده را پیش بینی کنم اگر نور یار همین الان به من کمک نکند

اگر نور یار همین الان  به من مدد ندهد من نمیتوانم پس و پیش را ببینم و این مدد و نور در گذشته و آینده نیست

شرط اینکه آینده درست و هدف درست و سازنده  داشته باشیم  باید این لحظه هوشیار باشیم و پیوسته به منبع خرد لایزالی که مجانی در اختیار ماست اما ما از آن غافلیم

بیت سوم

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل                حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد


در این بیت اقبال میگوید خبری مخابره  شد که باشنده و موجودی بوجود آمده است که خلاق است و رازها را کشف میکند

ما توانایی انتخاب داریم حالتی که فقط با حضور به دست میاید. اگر قرار باشد هر کاری میکنیم بر اساس گذشته ای باشد که به ما یاد داده اند اینکه دیگر انتخابی نیست همان کاری را میکنیم که به ما یاد داده اند.مجبوریم همان عقایدی را داشته باشیم که به ما یاد داده اند پس دیگر انتخابی نداریم

باید اراده ای را که فقط مخصوص انسان است بیابیم . ما با خشم از گذشته و ترس از آینده اراده خود را گم کرده ایم و باید آن را بیابیم.با نظارت بر فکر عاملی در ما بوجود میاید که فرم و حس ندارد و زندگی از آن جریان می یابد.

با پذیرش این لحظه و مقاومت نکردن در برابر زندگی و با پذیرش اتفاق این لحظه  و با نظارت بر فکر میتوان به "حضور" رسید

زندگی در این لحظه است و تمام این صحبت ها مربوط به این لحظه است.هرچند که ما زندگی را به تعویق می اندازیم و همیشه منتظر یک اتفاق در آینده هستیم تا به ما و زندگی مان معنی بدهد اما انتظار ما را به جایی نمیرساند و کسی به زندگی فردی ما معنا نمیدهد و فقط خودمان هستیم که به زندگی خود معنا ومفهوم میدهیم.و بنابراین هر کس مسئول زندگی خویش است و مسئول زندگی دیگران نیست.

بیت چهارم

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر           تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد

زندگی در همه چیز در جریان است  ولی نمی توانست خود را نمایان کند و بروز دهد و به اصطلاح زندگی در خاک گیر افتاده بود و ما روزنه ای هستیم که زندگی از طریق آن میتوانست از تله جهان مجبور به بیرون و هستی راه یابد و ما روزنه به هستی داریم و به محض باز کردن روزنه ،عشق به وسیله ما به این جهان می آید. با این حال ما فکر میسازیم و با آن هم هویت و هم جنس میشویم و به همین دلیل این روزنه و دریچه بسته میشود

عشق حس زندگی است که در همه چیز میتپد



نوع مطلب : <-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 149

با توجه به مدت زمان برنامه در دو پست آن را مینویسم


قسمت اول

برنامه شماره 1

لینک اصلی برنامه شماره 1

داستان:گدایی سی سال بود  در کنار خرابه ای نشسته بود و گدایی میکرد.روزی ناشناسی رد شد و گدا از او درخواست کمک کرد. مرد نگاهی به گدا انداخت و به او گفت: من چیزی ندارم به تو بدهم اما چیزی که تو روی آن نشسته ای چیست؟ گدا گفت صندوقی است که من از ابتدا روی آن نشسته ام.ناشناس گفت:آیا تا به حال درون آن را نگاهی انداخته ای؟گدا پاسخ داد نه!!چطور؟و وقتی در آن را باز کرد و درون آن را نگاه کرد دید پر از طلاست.

معنی داستان این است که اگر به صندوق درونمان (نه هر صندوقی) نگاهی بیندازیم این گنج را خواهیم یافت که "گنج حضور" نام گرفته است.معنی دیگر داستان این است که تا وقتی که این گنج را نیافته ایم دست گدایی به دیگران و حتی اجسام دراز میکنیم تا از ترس و غصه ها و نقص هامان رهایی یابیم.

اما سوال اینجاست چه چیز " گنج حضور" را پنهان کرده است و چرا ما آن را نمی بینیم؟

تعریف حضور:عرفا در تعریف "حضور" از حالت معکوس استفاده کرده اند به این مفهوم که "حضور" پایان رنج و غصه و درد است.

شاید یکی از دلایل استفاده  تعریف معکوس این است که ذهن نتواند چیزی را تجسیم نماید و نام آن را آرامش و زندگی بگذارد و در تاقچه ذهن بگذارد و از "حضور" اصلی  دور بماند.

*چیزی که ما را به تله انداخته و زندگی را در ما گیر انداخته و ما نمیتوانیم آن را حس کنیم ،آن نفس است.نفس وجود بیرونی ندارد و ما هر لحظه با فکر کردن خودمان آن را درست میکنیم و با آن اغشته میشویم و به اصطلاح "آن"میشویم.این نوع زندگی باعث میشود در گذشته و آینده زندگی کنیم به جای این که در این لحظه زنده باشیم.

سوال اساسی:به خود بیایید و ببینید که به چه چیزهایی فکر میکنید؟به طور قطع چیزی است که مربوط به گذشته یا آینده است.چون این لحظه زمان نیست و لفظ زمان مربوط به گذشته و آینده است و در حقیقت این لحظه زندگی است و ارتعاش زندگی را در خود،در این لحظه حس میکنیم.

مولوی میگوید:

*هست هوشیاری زیاد ما مضی        ماضی و مستقبلت پرده خدا 

به این مفهوم که ما وقتی هویت را از گذشته بگیریم،وقتی حس وجود داشتن را از فکری بگیریم که مربوط به گذشته است ،بلافاصله آینده را زنده میکنیم.پس یا در آینده ایم یا در گذشته،و این باعث ایجاد پرده ای بین ما و خدا میشود.

**آتش اندر زن بهر دو تا به کی      پر گره باشی ازین دو چو نی

هم گذشته و هم آینده را آتش بزن تا کی باید مانند نی پر از  گره باشیم.

(گره قسمت هایی از نی است که پر است و برای درست کردن ساز نی این گره ها را باید درآورد تا نی قابلیت صدا دهی داشته باشد)

باید تهی شویم تا نایی (نی زن)بتواند از ما آهنگ خوبی درآورد و تا وقتی در گذشته و آینده باشیم یعنی گره داریم و صدایی از ما در نمی آید.

حال زنده بودن در این لحظه باعث اتفاق جالبی میشود.یعنی آن مایه ای که در فکر سرمایه گذاری میکردیم، اکنون با زنده شدن در این لحظه باعث جدایی آن فکر از ما  میشود و دیگر آن فکر نمیتواند ما را ببلعد. بنابراین اگر ناظر فکرهامان باشیم و به فکرهایمان نگاه کنیم،این نظارت باعث جدایی ما از فکر میشود و دیگر فکر قادر به بلعیدن ما نیست.

 

خود را در حالتی که بسیار عصبانی بوده اید تصور کنید که عصبانیت چگونه شما را با خود برده است و تمام وجود شما را درگیر خود کرده است و ما سریع واکنش نشان داده ایم. فکری (مثلا عصبانیتی)که همه هوشیاری ما را میبلعد و ما با او به اصطلاح "هم جنس" میشویم، با زنده بودن در این لحظه ما از آن فکر جدا میشویم.

 

"حال به بررسی شعری اصلی برنامه  از اقبال لاهوری میپردازیم به نام "میلاد آدم

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد      حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور    خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل              حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیات             چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر               تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد

تاملی در بیت اول

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد      حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

عشق از فرط شادی نعره ای زد که باشنده ای بوجود آمده است که میتواند عشق را تجربه نماید و عشق بوسیله او به این جهان بیاید و زیبایی را درک کند.

عشق حس زندگی است که در تمام موجودات عالم وجود دارد.یک زندگی که در تمام عالم می تپد و عشق حس آن "یک زندگی "،احساس یکی شدن با تمام موجودات عالم است(حس وحدت).این عشق با عشقی که ذهن ما می ورزد  و بر اساس قضاوت و باور ذهنی است بسیار فرق دارد.

پس انسان موجودی است که بتواند حس وحدت را با تمام موجودات عالم در خود حس کند.

درک زبیایی (حسن)از طریق ذهن رفتن،به بیراهه رفتن است و امکان پذیر نیست.ما به وسیله ذهن که همان "پرده پندار"است و ما را مدام به گذشته و آینده میبرد و حس زیبای زندگی این لحظه را از ما میگیرد ،نمیتوانیم زیبایی را درک کنیم.عشق و زیبایی و زندگی و بسیاری مفاهیم دیگر را فقط میتوان با این لحظه تجربه کرد و در گذشته و آینده تجربه نمی شود .فقط با احساس ارتعاش زندگی و حس شادی و وحدت امکان دارد.

بیت دوم

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور    خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

فطرت که در حقیقت ذات انسان است آشفته شد که از خاکی که تا به حال مجبور بوده است یعنی مخیر به کاری نبوده است، حال انسانی پدید آمده که اختیار دارد و میتواند انتخاب کند،خود را بسازد وخود را بشکند و به خود نگاه کند و دوباره بسازد

اگر لحظه ای به افکار خود نگاه کنیم میبینیم که ما خالق فکر هستیم و از به هم چسباندن این افکار "خود "میسازیم  و به جای رها کردن آن به "خود" می چسبیم. اگر به خود و افکار خود نگاه کنیم می بینیم ما هر لحظه فکر تولید میکنیم و اگر ما خود را از افکار جدا کنیم، افکار از بین میرود و ما خلاق  باقی میمانیم  ولی ما افکار تکراری میکنیم و به افکار سالها می چسبیم.

تماشای فکر باعث میشود بفهمیم که ما خالق افکارمان هستیم و از این افکار "خود" میسازیم.حال به جای  شکستن این "خود"به "خود" می چشبیم.باید فکر را شکست و به آن نگریست.در صورتی که چنین نکنیم متوجه میشویم که ما خالق افکار تکراری هستیم و به جای اینکه خلاقیت در ما پدید آید همان فکرهای قبلی را تولید میکنیم.

خود گر کسی است که "خود"میسازد مانند کوزه گر که کوزه میسازد حال شرط انکه  کوزه گر،کوزه گر باقی بماند این است که ،کوزه نشود یعنی مخلوق خودش نشود.ساخته دست خودش نشود.خود گر هم یک فکر میسازد اما باید خود نگر و خود شکن هم باشیم یعنی و آن را همان لحظه بشکنیم و به فکر نگاه کنیم ،اما ما فکر میسازیم و با فکرمان همجنس و هم هویت میشویم. ما باید از فکر جدا و منفصل باشیم."ما " اگر بخواهیم "ما" بمانیم باید فکر نشویم و هم هویت با فکر نشویم.

داستان: دو نفر از علمای بودا که مانگ نامیده میشود از مسیری گذر میکردند و به رودخانه ای رسیدند،خانمی را دیدند که میترسید از رودخانه رد شود،یکی از آنها او را به پشت خود سوار کرد و به طرف دیگر رودخانه برد.پس از آن دو مانگ به راه خود ادامه دادند،پس از چند ساعتی،یکی رو به دیگری کرد و گفت:پشت کردن خانم مغایر با مذهب ماست.مانگ دیگر گفت: من آن خانم را هفت ،هشت ساعت قبل به زمین گذاشتم و تو این همه راه او را حمل کرده ای؟

آن اتفاقاتی که ما را ناراحت میکنند قبلا تمام شده اند اما ما هنوز آن ها را با خود حمل میکنیم.

عاملی که فکر را تماشا میکند اما از جنس فکر نیست و فکر خلاق را میسازد همان "حضور" ماست .با حضور میتوان فکر را شکست،افکار را نباید زیاد جدی گرفت.اگر هوشیاری و هوش را از فکر  بگیریم باعث میشود آینده و گذشته جمع شود و این لحظه زنده شود. انفصال از فکر باعث حس چیز جدیدی میشود که همان "حضور" است

ما همیشه در یک نقطه در سرمان زندگی میکنیم و زندگی در کل بدنمان پخش نیست و نباید چنین باشد .با پخش کردن زندگی در کل بدن و نه یک نقطه در سر ،میتوانیم ریشه مان را حس کنیم. اتفاقات زندگی همه جانبه نیست و آن اتفاق نباید  ما را ببلعد و تمام هوشیاری ما را بگیرد.بایستی مقداری از توجه درون خودمان باشد،در حقیقت ضمن توجه به پیرامون، در درون  و از درون هم زنده ایم و زندگی این لحظه را داریم

(نویسنده:شاید تمرین آگوستین در این زمینه کمک نماید)



نوع مطلب : <-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در یکشنبه 21 آبان 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 439

"نابود شد هر که ارزش خود را ندانست"

 

باید ارزشیابی کنم و ببینم ارزش انسان به چیست ؟و ارزش من هر فرد به چیست یا در چیست؟

تردیدها در انسان از چه چیز نشات میگیرد و چرا؟جواب این سوال قطعا در خویشتن شناسی است.یعنی خود را بشناسیم و بفهمیم که باید در این تردیدها بمانیم و با تردید زندگی را به پایان بریم یا اینکه راه دیگری هم هست برای رهایی.رهایی از تردیدها و شک ها،رهایی  از فکرهایی که ما را به دل بستن به اطراف(اعم از بی جان و جاندار) تشویق میکند و سپس آنها را از ما میگیرد تا باز ما را در تردید فرو برد.تردید در راهی که برگزیدیم،تردید در اینکه فلانی هم به درد ما نخورد،فلانی هم مرد،آه فلانی هم به ما نارو زد و هزار تردید دیگر.

در همین افکار غرق بوده و هستم و مدتهاست درگیر آنم، اندک زمانی است که با برنامه های "گنج حضور" آشنا شده ام و آن را برای رهایی از تمام تردیدها مفید دانستم،برنامه ها با تاملی بر روی اشعارمولانا و حافظ  با اجرای "پرویز شهبازی " است.تا به حال 426  برنامه به صورت تصویری تولید شده است که برای دسترسی به آنها میتوانید به سایت زیر  سری بزنید

www.parvizshahbazi.com.

اما در این وبلاگ قصد دارم به نوعی خلاصه برنامه و به اصطلاح چکیده آنها را قرار دهم.

امیدوارم بتوانم این راه را ادامه دهم و شما  نیز با "گنج حضور" آشنا شوید

   مدد از خدای خواهم که به هر طرف نگاهم     فتد،از کران خوانش نتوانم که گریزم



نوع مطلب : <-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 181


درباره وبلاگ

تردیدها در انسان از چه چیز نشات میگیرد و چرا؟جواب این سوال قطعا در خویشتن شناسی است.یعنی خود را بشناسیم و بفهمیم که باید در این تردیدها بمانیم و با تردید زندگی را به پایان بریم یا اینکه راه دیگری هم هست برای رهایی.رهایی از تردیدها و شک ها،رهایی از فکرهایی که ما را به دل بستن به اطراف(اعم از بی جان و جاندار) تشویق میکند و سپس آنها را از ما میگیرد تا باز ما را در تردید فرو برد.تردید در راهی که برگزیدیم،تردید در اینکه فلانی هم به درد ما نخورد،فلانی هم مرد،آه فلانی هم به ما نارو زد و هزار تردید دیگر برنامه "گنج حضور"که اخیرا با آن آشنا شده ام برنامه ای است با تاملی بر اشعار مولانا و حافظ که دریچه ای جدید در برابرم گشود.در این وبلاگ قصد دارم خلاصه و چکیده ای از برنامه های "گنج حضور" را بیاورم،و تجربیاتی از خود و دیگران بیاورم،امید بتوان راه زندگی کردن را برگزید. نویسنده وبلاگ حمید هوشمند
نظرسنجي
آمار وبلاگ
افراد انلاین : 1
کل بازديد : 4,329
بازديد امروز :9
بازديد ديروز : 17
ماه گذشته : 75
هفته گذشته : 9
سال گذشته : 1,128
تعداد کل پست ها : 9
نظرات : 2

پشتیبانی قالب


Powered By
rozblog.com