close
تبلیغات در اینترنت
برنامه شماره یک گنج حضور

با توجه به مدت زمان برنامه در دو پست آن را مینویسم


قسمت اول

برنامه شماره 1

لینک اصلی برنامه شماره 1

داستان:گدایی سی سال بود  در کنار خرابه ای نشسته بود و گدایی میکرد.روزی ناشناسی رد شد و گدا از او درخواست کمک کرد. مرد نگاهی به گدا انداخت و به او گفت: من چیزی ندارم به تو بدهم اما چیزی که تو روی آن نشسته ای چیست؟ گدا گفت صندوقی است که من از ابتدا روی آن نشسته ام.ناشناس گفت:آیا تا به حال درون آن را نگاهی انداخته ای؟گدا پاسخ داد نه!!چطور؟و وقتی در آن را باز کرد و درون آن را نگاه کرد دید پر از طلاست.

معنی داستان این است که اگر به صندوق درونمان (نه هر صندوقی) نگاهی بیندازیم این گنج را خواهیم یافت که "گنج حضور" نام گرفته است.معنی دیگر داستان این است که تا وقتی که این گنج را نیافته ایم دست گدایی به دیگران و حتی اجسام دراز میکنیم تا از ترس و غصه ها و نقص هامان رهایی یابیم.

اما سوال اینجاست چه چیز " گنج حضور" را پنهان کرده است و چرا ما آن را نمی بینیم؟

تعریف حضور:عرفا در تعریف "حضور" از حالت معکوس استفاده کرده اند به این مفهوم که "حضور" پایان رنج و غصه و درد است.

شاید یکی از دلایل استفاده  تعریف معکوس این است که ذهن نتواند چیزی را تجسیم نماید و نام آن را آرامش و زندگی بگذارد و در تاقچه ذهن بگذارد و از "حضور" اصلی  دور بماند.

*چیزی که ما را به تله انداخته و زندگی را در ما گیر انداخته و ما نمیتوانیم آن را حس کنیم ،آن نفس است.نفس وجود بیرونی ندارد و ما هر لحظه با فکر کردن خودمان آن را درست میکنیم و با آن اغشته میشویم و به اصطلاح "آن"میشویم.این نوع زندگی باعث میشود در گذشته و آینده زندگی کنیم به جای این که در این لحظه زنده باشیم.

سوال اساسی:به خود بیایید و ببینید که به چه چیزهایی فکر میکنید؟به طور قطع چیزی است که مربوط به گذشته یا آینده است.چون این لحظه زمان نیست و لفظ زمان مربوط به گذشته و آینده است و در حقیقت این لحظه زندگی است و ارتعاش زندگی را در خود،در این لحظه حس میکنیم.

مولوی میگوید:

*هست هوشیاری زیاد ما مضی        ماضی و مستقبلت پرده خدا 

به این مفهوم که ما وقتی هویت را از گذشته بگیریم،وقتی حس وجود داشتن را از فکری بگیریم که مربوط به گذشته است ،بلافاصله آینده را زنده میکنیم.پس یا در آینده ایم یا در گذشته،و این باعث ایجاد پرده ای بین ما و خدا میشود.

**آتش اندر زن بهر دو تا به کی      پر گره باشی ازین دو چو نی

هم گذشته و هم آینده را آتش بزن تا کی باید مانند نی پر از  گره باشیم.

(گره قسمت هایی از نی است که پر است و برای درست کردن ساز نی این گره ها را باید درآورد تا نی قابلیت صدا دهی داشته باشد)

باید تهی شویم تا نایی (نی زن)بتواند از ما آهنگ خوبی درآورد و تا وقتی در گذشته و آینده باشیم یعنی گره داریم و صدایی از ما در نمی آید.

حال زنده بودن در این لحظه باعث اتفاق جالبی میشود.یعنی آن مایه ای که در فکر سرمایه گذاری میکردیم، اکنون با زنده شدن در این لحظه باعث جدایی آن فکر از ما  میشود و دیگر آن فکر نمیتواند ما را ببلعد. بنابراین اگر ناظر فکرهامان باشیم و به فکرهایمان نگاه کنیم،این نظارت باعث جدایی ما از فکر میشود و دیگر فکر قادر به بلعیدن ما نیست.

 

خود را در حالتی که بسیار عصبانی بوده اید تصور کنید که عصبانیت چگونه شما را با خود برده است و تمام وجود شما را درگیر خود کرده است و ما سریع واکنش نشان داده ایم. فکری (مثلا عصبانیتی)که همه هوشیاری ما را میبلعد و ما با او به اصطلاح "هم جنس" میشویم، با زنده بودن در این لحظه ما از آن فکر جدا میشویم.

 

"حال به بررسی شعری اصلی برنامه  از اقبال لاهوری میپردازیم به نام "میلاد آدم

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد      حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور    خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل              حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیات             چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر               تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد

تاملی در بیت اول

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد      حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

عشق از فرط شادی نعره ای زد که باشنده ای بوجود آمده است که میتواند عشق را تجربه نماید و عشق بوسیله او به این جهان بیاید و زیبایی را درک کند.

عشق حس زندگی است که در تمام موجودات عالم وجود دارد.یک زندگی که در تمام عالم می تپد و عشق حس آن "یک زندگی "،احساس یکی شدن با تمام موجودات عالم است(حس وحدت).این عشق با عشقی که ذهن ما می ورزد  و بر اساس قضاوت و باور ذهنی است بسیار فرق دارد.

پس انسان موجودی است که بتواند حس وحدت را با تمام موجودات عالم در خود حس کند.

درک زبیایی (حسن)از طریق ذهن رفتن،به بیراهه رفتن است و امکان پذیر نیست.ما به وسیله ذهن که همان "پرده پندار"است و ما را مدام به گذشته و آینده میبرد و حس زیبای زندگی این لحظه را از ما میگیرد ،نمیتوانیم زیبایی را درک کنیم.عشق و زیبایی و زندگی و بسیاری مفاهیم دیگر را فقط میتوان با این لحظه تجربه کرد و در گذشته و آینده تجربه نمی شود .فقط با احساس ارتعاش زندگی و حس شادی و وحدت امکان دارد.

بیت دوم

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور    خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

فطرت که در حقیقت ذات انسان است آشفته شد که از خاکی که تا به حال مجبور بوده است یعنی مخیر به کاری نبوده است، حال انسانی پدید آمده که اختیار دارد و میتواند انتخاب کند،خود را بسازد وخود را بشکند و به خود نگاه کند و دوباره بسازد

اگر لحظه ای به افکار خود نگاه کنیم میبینیم که ما خالق فکر هستیم و از به هم چسباندن این افکار "خود "میسازیم  و به جای رها کردن آن به "خود" می چسبیم. اگر به خود و افکار خود نگاه کنیم می بینیم ما هر لحظه فکر تولید میکنیم و اگر ما خود را از افکار جدا کنیم، افکار از بین میرود و ما خلاق  باقی میمانیم  ولی ما افکار تکراری میکنیم و به افکار سالها می چسبیم.

تماشای فکر باعث میشود بفهمیم که ما خالق افکارمان هستیم و از این افکار "خود" میسازیم.حال به جای  شکستن این "خود"به "خود" می چشبیم.باید فکر را شکست و به آن نگریست.در صورتی که چنین نکنیم متوجه میشویم که ما خالق افکار تکراری هستیم و به جای اینکه خلاقیت در ما پدید آید همان فکرهای قبلی را تولید میکنیم.

خود گر کسی است که "خود"میسازد مانند کوزه گر که کوزه میسازد حال شرط انکه  کوزه گر،کوزه گر باقی بماند این است که ،کوزه نشود یعنی مخلوق خودش نشود.ساخته دست خودش نشود.خود گر هم یک فکر میسازد اما باید خود نگر و خود شکن هم باشیم یعنی و آن را همان لحظه بشکنیم و به فکر نگاه کنیم ،اما ما فکر میسازیم و با فکرمان همجنس و هم هویت میشویم. ما باید از فکر جدا و منفصل باشیم."ما " اگر بخواهیم "ما" بمانیم باید فکر نشویم و هم هویت با فکر نشویم.

داستان: دو نفر از علمای بودا که مانگ نامیده میشود از مسیری گذر میکردند و به رودخانه ای رسیدند،خانمی را دیدند که میترسید از رودخانه رد شود،یکی از آنها او را به پشت خود سوار کرد و به طرف دیگر رودخانه برد.پس از آن دو مانگ به راه خود ادامه دادند،پس از چند ساعتی،یکی رو به دیگری کرد و گفت:پشت کردن خانم مغایر با مذهب ماست.مانگ دیگر گفت: من آن خانم را هفت ،هشت ساعت قبل به زمین گذاشتم و تو این همه راه او را حمل کرده ای؟

آن اتفاقاتی که ما را ناراحت میکنند قبلا تمام شده اند اما ما هنوز آن ها را با خود حمل میکنیم.

عاملی که فکر را تماشا میکند اما از جنس فکر نیست و فکر خلاق را میسازد همان "حضور" ماست .با حضور میتوان فکر را شکست،افکار را نباید زیاد جدی گرفت.اگر هوشیاری و هوش را از فکر  بگیریم باعث میشود آینده و گذشته جمع شود و این لحظه زنده شود. انفصال از فکر باعث حس چیز جدیدی میشود که همان "حضور" است

ما همیشه در یک نقطه در سرمان زندگی میکنیم و زندگی در کل بدنمان پخش نیست و نباید چنین باشد .با پخش کردن زندگی در کل بدن و نه یک نقطه در سر ،میتوانیم ریشه مان را حس کنیم. اتفاقات زندگی همه جانبه نیست و آن اتفاق نباید  ما را ببلعد و تمام هوشیاری ما را بگیرد.بایستی مقداری از توجه درون خودمان باشد،در حقیقت ضمن توجه به پیرامون، در درون  و از درون هم زنده ایم و زندگی این لحظه را داریم

(نویسنده:شاید تمرین آگوستین در این زمینه کمک نماید)



نوع مطلب : "><-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در یکشنبه 21 آبان 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 2110


درباره وبلاگ

تردیدها در انسان از چه چیز نشات میگیرد و چرا؟جواب این سوال قطعا در خویشتن شناسی است.یعنی خود را بشناسیم و بفهمیم که باید در این تردیدها بمانیم و با تردید زندگی را به پایان بریم یا اینکه راه دیگری هم هست برای رهایی.رهایی از تردیدها و شک ها،رهایی از فکرهایی که ما را به دل بستن به اطراف(اعم از بی جان و جاندار) تشویق میکند و سپس آنها را از ما میگیرد تا باز ما را در تردید فرو برد.تردید در راهی که برگزیدیم،تردید در اینکه فلانی هم به درد ما نخورد،فلانی هم مرد،آه فلانی هم به ما نارو زد و هزار تردید دیگر برنامه "گنج حضور"که اخیرا با آن آشنا شده ام برنامه ای است با تاملی بر اشعار مولانا و حافظ که دریچه ای جدید در برابرم گشود.در این وبلاگ قصد دارم خلاصه و چکیده ای از برنامه های "گنج حضور" را بیاورم،و تجربیاتی از خود و دیگران بیاورم،امید بتوان راه زندگی کردن را برگزید. نویسنده وبلاگ حمید هوشمند
نظرسنجي
آمار وبلاگ
افراد انلاین : 1
کل بازديد : 13,683
بازديد امروز :17
بازديد ديروز : 7
ماه گذشته : 116
هفته گذشته : 17
سال گذشته : 162
تعداد کل پست ها : 9
نظرات : 2

پشتیبانی قالب


Powered By
rozblog.com