close
تبلیغات در اینترنت
برنامه شماره 2 گنج حضور

 

خلاصه نوشته های برنامه دوم گنج حضور

·        ما شادی هستیم،شادی عشق،شادی عشق ابدی.

·        زندگی عکس ندارد و مرگ به اشتباه به عنوان عکس زندگی به کار میرود .مرگ عکس تولد است،نه زندگی،زندگی همیشه در این لحظه زنده است و خلق میکند و ما زندگی هستیم.

·        ابعاد انسان: فیزیی ،فکری،هیجانی ،معنوی

·        علت ستیزه دیگران با ما ستیزه ما با آنهاست.

·        فرعون همین "منِ" ماست."منِ" توهمی ما که خون ما را می مکد و این همان دزد پنهان است.

·        ما نمیتوانیم خدا را از خود جدا کنیم.خدا همیشه با ماست و هستی همیشه با ماست.منبع و سرچشمه خرد همیشه با ماست حتی اگر بخواهیم هم امکان جدایی نیست.

·        ذهن از آگاهی و هوشیاری این لحظه جداست و ما میتوانیم به ذهن و افکار آن بنگریم.

·        توجه تام و تمام به بیرون و ظاهر اشتباه است و باید به درون برگردیم و ریشه درست کنیم.

برنامه شماره 2

غزل شماره 1395دیوان شمس

مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم       ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم

تا همه جان ناز شود ،چونکه طرب ساز شود  تاسرخم باز شود گل ز سرش دورکنم

چون که خلیلی بده ام عاشق آتشکده ام     عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم

بیت اول:

مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم   ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم

حتما از خود سوال کرده ایم که،که هستیم،مولوی در مقام پاسخ بر میآیدکه ما شادی هستیم،شادی عشق،شادی عشق ابدی.

حال شادی عشق ابدی یعنی چه؟آیا باید ابدی را در آینده معنا کنیم و ابدی، بی نهایت آینده معنا میدهد یا این تعریف "ذهن" ماست.

از نگاه دیگری به این واژه بنگریم.ابدیت و بینهایت دو صفت خداوندی است و اگر به این دو پی بردیم به خودمان نیز پی میبریم.ابدیت به معنای تا آینده و تا آخر نیست بلکه بینهایت این لحظه است یعنی آگاهی به اینکه زندگی در این لحظه است و این لحظه بی نهایت ادامه دارد.این لحظه فضایی است که تمام وجود ما در آن بوجود می آید و خلق میشود و همیشگی است پس همیشه "این لحظه" و "حال" است و زندگی در "حال" است و در آینده و گذشته نیست ابدیت یعنی آگاهی به این لحظه و این که زندگی همیشه در "این لحظه" است و زندگی همیشه زنده است.

باید توجه کنیم که زندگی عکس ندارد و مرگ به اشتباه به عنوان عکس زندگی به کار میرود .مرگ عکس تولد است،نه زندگی،زندگی همیشه در این لحظه زنده است و خلق میکند و ما زندگی هستیم و آنچه می میرد پوسته است و ذات ما مرگ نمی شناسد.

تصورمان این است که وقتی می میریم زندگی تمام میشود اما اگر به این معنا توجه کنیم که زندگی زنده است و همیشه در این لحظه است و همیشه می آفریند و مرگ نمی شناسد ما ذلت خود را شناخته ایم . ابدیت یعنی بی نهایت این لحظه برخلاف ذهن که آن را در آینده معنا می کند.

پس "مطرب عشق ابدم "یعنی شادی عشقی که دائما ادامه دارد و ساز زندگی میزند و همیشه زنده هست،غصه و درد و استرس و ... نمی شناسد.این موارد با ذات ما که زندگی است، سازگاری ندارد.

آیا کارهایی که میکنیم شادی عشق دائمی از ما به آن کار میریزد؟آیا با هر که برخورد میکنیم این شادی عشق را به هم منتقل میکنیم؟آیا کارهایی که میکنیم با شادی عشق این لحظه که همیشه زنده است و با ما هست،عجین میشود و رنگ و بوی عشق و شادی و آرامش میگیرد؟آیا ما همیشه آرام و شاد هستیم؟

میبایست همیشه آرام و شاد بود برای اینکه هر چه به آرامش و شادی نزدیکتر شویم در حقیقت به ذات خود نزدیکتر شده ایم.

میبایست ریش شادی را شانه کنیم و در اطراف شادی و آرامش و هوشیاری را بپراکنیم و غم را از بنیاد بکنیم و بی اعتبار کنیم.

به محض اینکه به آگاهی این لحظه(به وحدت عشق و به آن "یک زندگی"که این لحظه تمام جهان را خلق میکند) زنده شویم متوجه میشویم که شادی در وجود ما هست و آرامش در وجود ماست و نیازی نداریم که این شادی را از دیگران و دیگر چیزها بجوییم. در حقیقت کار ما این است که به شادی درون دست یابیم و غصه ها را رها کینم و گذشته را ببخشیم،نه به عنوان یک اعتقاد و باور بلکه بدین منظور که به بی بنیاد بودن کینه ها و غم هایی که از گذشته می آید و ما را آزار میدهد،پی ببریم.

زندگی این لحظه را چنان بپذیریم که انگار خودمان آن را انتخاب کرده ایم.وقتی این لحظه را به طور کامل پذیرفتیم با هستی خود در تماس قرار داریم و مانند آنچه در قسمت اول بود در برابر هیجانات از جا کنده نمیشویم.ریشه ما در هستی است و باید به آن ریشه برگردیم واین ریشه را حس کنیم،این شادی به ما زندگی میدهد و دیگر یک هیجان کم سطح مانند خشم نمی تواند ما را از ریشه مان (که هستی و زندگی است)جدا کند.

این لحظه، فضایی است که زندگی در آن اتفاق می افتد و ما آگاهی و هوشیاری این لحظه باقی می مانیم و هر آنچه در این فضا( در ما) اتفاق می افتد رها کرده و به آن نمی چسبیم،در عین اینکه از آن لذت هم میبریم.اتفاقا جالب است بدانیم که ما از فرم ها و وضعیت های زندگی وقتی بهره کامل میبریم که به آن نچسبیم و خود را از آن جدا کنیم تا آگاهی و هوشیاری این لحظه باشیم و طرب و شادی این لحظه را حس کنیم.

بیت دوم:

تا همه جان ناز شود ،چون که طرب ساز شود    تا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم

این جان غصه دار ما باید نرم و لطیف شود،این جان غصه دار را "منِ" موهومی و ذهنی ما ساخته است و ما فکر میکنیم آن هستیم،در صورتی که جان غصه دار ما همیشه در حال سیر در گذشته و آینده است ،در صورتی که ما این لحظه هستیم و زنده به زندگی این لحظه.

اگر ما "منِ" ذهنی را رها کنیم جان ما لطیف میشود و شادی که در اعماق وجود ماست، میجوشد و بالا میآید و در واقع گِلی که مولانا مثال میزند همان "منِ" ذهنی است که باید دور کنیم تا جان ما به زندگی این لحظه زنده شود.این گِل سرخم را چه کسی باید کنار بزند؟هر کسی خودش باید این کار را بکند و نه دیگران میتوانند این کار را برایمان انجام دهند و نه ما میتوانیم این کار را برای دیگران انجام دهیم.خودمان باید دست به کار شویم و کوشش ماست که نتیجه میدهد حتی اگر این کار با رنج همراه باشد.مثلا اگر کینه ای را از گذشته بخواهیم ببخشیم و رها کنیم انگار قسمتی از وجودمان را از ما میکنند .و این بسیار رنج آور است و ممکن است این رنج باعث شود که ما آن کینه را رها نکنیم.در واقع این کینه وجود ما را ساخته است  و اگر آن را رها کنیم چیزی از ما باقی نمی ماند،اما به این نکته توجه کنیم که تا این کینه را رها نکنیم سر خم شراب ما باز نخواهد شد یعنی زندگی از اعماق وجود ما نخواهد جوشید.

هر رنجی که میبریم نه تنها این رنج درون ما را آلوده میکند بلکه به اطراف و هر که در اطراف ماست  و حتی به کل روح بشری هم منتقل میکنیم.

ما نباید به غم اجازه ورود بدهیم چرا که ما شادی عشق ابدی هستیم پس باید درونمان را از آلودگی حفظ کنیم،ما نباید و نمیتوان گفتت دیگران کاری نکنند که ما برنجیم.این امکان پذیر نیست.ما فقط برخودمان و درونمان کنترل داریم . ما روی دیگران کنترلی نداریم.میبایست درون خود را تمیز نگه داریم تا سبب آلودگی بیرون نشویم . ما مسئول بخشیدن گذشته هستیم یعنی این شناسایی و آگاهی را باید پیدا کنیم که هر آنچه در گذشته اتفاق افتاده و ما را رنجانده و سبب بروز کینه در ما شده است،تمام شده است.گذشته ای که خود را به صورت عینی به ما نشان میدهد وجود ندارد و موهومی و ذهنی است.

انسان دارای 4 بعد است:

1- بعد فیزیکی که همان جسم ماست.

2- بعد فکری که همان ذهن ماست.

3- بعد هیجانی که انعکاس فکرها در جسم ماست که به صورت هیجان ظاهر میشود.مانند خشم و استرس

4- بعد معنوی که همه چیز از این بعد بیرون میآید.ما باید بعد معنوی بشویم تا سه بعد دیگر را تماشا واراده کنیم

حال چگونه میتوان بعد معنوی شد؟اگر خود را از 3 بعد دیگر برهانیم خود به خود آن "حضور خدایی" و آرامش و شادی ابدی که هستیم، همه ابعاد انسانی را سامان میدید. جسم سلامت میشود،هیجانات ما وضع مناسبی می یابد و افکار ما درست میشود.

توجه کنیم که هیجانات در انسان عمر کوتاهی دارد مثلا خشم باید در حد کوتاهی طول بکشد(در حد دقیقه) نه اینکه ساعت ها یا حتی سالها در ما ادامه داشته باشد.مانند سنگی که بر پهنه اقیانوس میاندازیم و پس از ایجاد موج،اقیانوس به حالت عادی برمیگردد.سطح اقیانوس وجود ما نیز باید همین طور باشد و سریع به حالت عادی برگردد.

در تحقیقات ثابت شده ،حتی حیوانات(مثلا مرغابی) هم پس از دعوا هیجانات منفی را از خود دور میکنند و دوباره با هم هستند.

آیا ما هم چنین هستیم؟یعنی وقتی میرنجیم،سریعا رنج برای ما تمام میشود یا آنها را سالها با خود حمل میکنیم.

این هیجانات طولانی شده در درون ما مانند گلی در خم وجود ما را گرفته است و این به نفع ما نیست.خرد و عقلی هم که در درون ماست میگوید این خشم ها را با خود حمل نکنیم، که فکر و ذهن ما را خراب میکند.

نکته ای که حائز اهمیت است اینکه با بخشیدن گذشته ما به "این لحظه" و "حضور" در آن پی میبریم و

با شناسایی این لحظه دیگر به گذشته و آینده نمیرویم.

در واقع شناسایی نکردن"این لحظه" باعث رفتن به گذشته و آینده میشود یعنی دائما با "این لحظه"در جنگ هستیم.جنگ نداشتن با "این لحظه" به معنای حضور در این لحظه و بهره مندی از زندگی است که از اعماق وجودمان میآید و خدا به ما ارزانی داشته است.

ما براساس الگوها و باورهای گذشته  هرچیزی یا کسی را که میبینیم قضاوت میکنیم و با این قضاوت یک برچسب به آن میزنیم و اسمی به آن (یا به او)میدهیم قضاوت کردن باعث ستیزه و جنگ با "این لحظه" میشود. یعنی با یک قضاوت باخود یا بیخود هیجان منفی در ما تولید میشود و این هیجان منفی باعث تقویت "منِ" ذهنی میشود و "منِ" ذهنی یا همان نفس ما با ستیزه کردن به خود هویت میدهد و احساس بودن میکند و خودش را محکم میکند و ما این "منِ" ذهنی و موهومی را به عنوان اصل و زندگی گرفته ایم.

در صورتی که هیجانهای منفی باعث میشود یک سطح نارضایتی را همیشه با خود حمل کنیم.بنابراین باید از قضاوت کردن دوری کنیم تا هیجانهای منفی در ما بوجود نیاید.گاهی برای فرار از این قبیل هیجانات منفی به سیگار و الکل و گاهی خوردن زیاد هم روی می آوریم.

تمرین:در حالی که راه میروید یا رانندگی میکنید به اطراف خود نگاه کنید و به دیگران و اشیا بدون قضاوت و برچسب زدن ذهنی نگاه کنید.  (meditative   observation)

بنابراین اگر این لحظه را بدون قضاوت بپذیریم آن شادی عشق ابدی را در خود و دیگران میبینیم.افراد دیگر را نه به عنوان قضاوت و ساخته ذهنی بلکه به عنوان یک جان و زندگی میبینیم.حس کردن شادی عشق ابدی در خود باعث بیدار کردن خود به خودی شادی عشق ابدی در دیگران میشود.مامیتوانیم از اندرون آنها بهترین را بیرون بیاوریم . به آنها نشان دهیم در حالی که اگر قضاوتمان را وسیله شناخت کسی قرار دهیم و این قضاوت را به او بنمایانیم بدترین را از او بیرون میاوریم.

علت ستیزه دیگران با ما ستیزه ما با آنهاست.

اگر "شادی عشق" را در خود یافته بودیم آن را در دیگران نیز میدیدیم.

نفس ما براساس جدایی است جدایی از "این لحظه" و یا یک "نه" این کار را انجام میدهد.یعنی ما با قضاوت کردن به این لحظه "نه"میگوییم.

وقتی کسی چیزی میگوید که به ما بر میخورد، ما در برابر او یک قطب ایجاد میکنیم و واکنش نشان میدهیم. با ادامه یافتن ستیزه به حالتی میرسیم که احساس جدایی کامل میکنیم و در اینجا نفس ما به هدف خود که همان جدایی است،میرسد.در حالی که اگر ما فضای لایتناهی این لحظه شویم حرف و واکنش افراد را میتوانیم رها کنیم تا در این فضای لایتناهی گم شود و برود.

بیت سوم:

چون که خلیلی بده ام عاشق آتشکده ام   عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم

در این بیت مولانا میگوید:میخواهم آتش زیادی های مرا بسوزاند،"منِ" موهومی و ذهنی  را بسوزاند و اگر خود این کار را نکنیم،مرگ فرا میرسد و ما را از آنچه که نیستیم و نباید باشیم لخت خواهد کرد.ما به یک چیز موهومی دل بسته بوده ایم در حالتی که ما آن چیز نبوده ایم و مرگ باور های ما را از بین میبرد و هیچ باوری را با خود نمیتوانیم ببریم.ما نباید بر اساس باورهایمان احساس خوب بودن بکنیم. ذات ما شادی عشق ابدی است و خود این خوب بودن را در خود دارد.بنابراین اجازه دهیم آتش زیادیهای ما را که اعم از غم و غصه و کینه و رنج است بسوزاند حتی اگر این کار سخت باشد و درد داشته باشد وقتی چنین کردیم زندگی در ما بیدار میشود و برمیخیزد.با پذیرش ناپذیرفتنی ها میتوانیم جریان زندگی را در وجودمان بفهمیم و نیروی زندگی در ما زنده میشودو آرامش و شادی به زندگی ما مِیاید.

ما در برابر زندگی مقاومت میکنیم و مانع زندگی میشویم و زندگی ما، در زندگی فکری خلاصه میشود یک چیز منجمد که پوسته ذهنی و پوسته روانی و پوسته جسمی ما را سفت کرده است.علت بوجود آمدن دردهای سایکوسوماتیک (روان تنی)که این روزها بسیار درباره اش صحبت میشود همین است.انسان خود مانع جاری شدن (flow) انرژی زندهی زندگی در خود میشود.

شعری از دفتر اول مثنوی بخش 46:

حیله کرد انسان و حیله ش دام بود   آن که جان پنداشت خون آشام بود

انسان فکر "من" دار کرد ،فکری که در خدمت هستی و خدا نیست ،با این فکر زرنگی کرد و با فکر خودش یک "من" درست کرد یک "منِ"حقه باز

در ببست و دشمن اندر خانه بود     حیله فرعون از این افسانه بود

ما فکر میکنیم (نه به معنای اندیشه کردن بلکه منظور همان قضاوت کردن و ایجاد هیجانات منفی است )و در درون خودمان "من" درست میکنیم و سپس درِ ذهن را به روی خود میبندیم.ولی آن فکر که مانند جان از او محافظت میکنیم مانند خون آشامی،خون ما را می مکد.این الگو های فکری که ساخته ایم و مانند جان از آنها محافظت میکنیم ،اینها جزیی از وجود فکری ما شده است و ما باید اینها را رها کنیم.این دزد را که افکار خودمان است در درون خود زندانی کرده ایم و همین افکار بعدا به سراغمان میآیند.

فرعون همین "منِ" ماست."منِ" توهمی ما که خون ما را می مکد و این همان دزد پنهان است.

وقتی عاشق جان و خرد باشیم این خرد از درون ما میاید و زندگی ما را سامان میدهد.خرد از فکرهای شرطی شده قبل که یاد گرفته ایم، نمیآید و نباید روی این الگوهای کهنه شده اصرار کنیم.

هر کسی عاشق خرد باشد باید این لحظه را بپذیرد،این لحظه ما را از قضاوت و واکنش رها میکند . در این حالت است که با هستی مان در پیوند هستیم و جان و خرد در ما میجوشد.

"این لحظه" منبع خرد برایمان میسر است.منبع خرد از ما جدایی ناپذیر است. ما نمیتوانیم خدا را از خود جدا کنیم.خدا همیشه با ماست و هستی همیشه با ماست.منبع و سرچشمه خرد همیشه با ماست حتی اگر بخواهیم هم امکان جدایی نیست.

آیه در قران هم که میفرماید:"خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است" بیانگر همین مطلب است.

میشود گفت که نکند خود ما باشد که ما آن را با یک چیز موهومی و با یک "منِ" ذهنی اشتباه گرفته ایم "منِ" ذهنی که از گذشته داریم و از اشیا و دیگران گرفته ایم و مالِ خود کرده ایم.وقتی این لحظه با جان خود در تماس باشیم،شادی عشق ابدی هستیم یعنی با آن "یک زندگی" و یک هستی که جهان را به حرکت در میآورد و در پیوند است،با آن وحدت داریم.

ذهن از آگاهی و هوشیاری این لحظه جداست و ما میتوانیم به ذهن و افکار آن بنگریم.

تمرین:خودمان را از ذهن بیرون بکشیم و به فکرهای خود نگاه کنیم و ببینیم به چه چیزهایی فکر میکنیم،راجع به چه چیز یا چه کسی قضاوت میکنیم و چه قضاوتی میکنیم؟

ما بی نهایت فضای خالی و این لحظه هستیم که همه چیز در آن جا میگیرد.با این کار میتوانیم فکرهایمان را ببینیم و قضاوتمان را مشاهده کنیم و هیجانات بوجود آمده از آن را حس کنیم،ما حس کردن هیجانات را فراموش کرده ایم.میبایستی واکنش خود را ببینیم و اجازه ندهیم که واکنش،تمام وجود ما را با خود ببرد.باید مقداری از توجه مان را در درون خود نگه داریم و وقتی اتفاق بیرونی می افتد نگذاریم کل توجه ما را به بیرون ببرد و ما را از ریشه مان که همان هستی است، جدا کند.ما بدون داشتن بنیاد محکم و ریشه شکست میخوریم مانند ساختمان بدون پی که فرو خواهد ریخت.توجه تام و تمام به بیرون و ظاهر اشتباه است و باید به درون برگردیم و ریشه درست کنیم.

 

 

 



نوع مطلب : "><-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 1003


درباره وبلاگ

تردیدها در انسان از چه چیز نشات میگیرد و چرا؟جواب این سوال قطعا در خویشتن شناسی است.یعنی خود را بشناسیم و بفهمیم که باید در این تردیدها بمانیم و با تردید زندگی را به پایان بریم یا اینکه راه دیگری هم هست برای رهایی.رهایی از تردیدها و شک ها،رهایی از فکرهایی که ما را به دل بستن به اطراف(اعم از بی جان و جاندار) تشویق میکند و سپس آنها را از ما میگیرد تا باز ما را در تردید فرو برد.تردید در راهی که برگزیدیم،تردید در اینکه فلانی هم به درد ما نخورد،فلانی هم مرد،آه فلانی هم به ما نارو زد و هزار تردید دیگر برنامه "گنج حضور"که اخیرا با آن آشنا شده ام برنامه ای است با تاملی بر اشعار مولانا و حافظ که دریچه ای جدید در برابرم گشود.در این وبلاگ قصد دارم خلاصه و چکیده ای از برنامه های "گنج حضور" را بیاورم،و تجربیاتی از خود و دیگران بیاورم،امید بتوان راه زندگی کردن را برگزید. نویسنده وبلاگ حمید هوشمند
نظرسنجي
آمار وبلاگ
افراد انلاین : 1
کل بازديد : 14,651
بازديد امروز :4
بازديد ديروز : 10
ماه گذشته : 262
هفته گذشته : 14
سال گذشته : 602
تعداد کل پست ها : 9
نظرات : 2

پشتیبانی قالب


Powered By
rozblog.com