close
تبلیغات در اینترنت
برنامه پنجم گنج حضور

گنج حضور

برنامه شماره 5

غزل شماره  1335

بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل         گفت منم کز رخ من،شد مه و خورشید خجل

گفت که این خانه دل،پر همه نقش است چرا   گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل

گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر        گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل

بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان               مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل

داد سر رشته به من رشته پر فتنه و فن                         گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل

تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن         دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل

گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان                  من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل

هر که در آید که منم بر سر شاخش بزنم                  کین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل

هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین      چشم فرو مال و ببین صورت دل صورت دل

ما در یک تفکر بی وفقه هستیم و با این افکار اعتیاد گونه ،یک من ذهنی ساخته ایم که واقعی نیست.این من ذهنی،من اندیش است و در گذشته و آینده است و از این لحظه صرف نظر می کند. اگر در این لحظه باشد دیگر نمی‏تواند وجود داشته باشد که این من ذهنی یا تصویری وجود خارجی ندارد که ما را در غصه می اندازد .غم هایی که اصلا نباید باشد،در جسم ما اثر می‏گذارد و زندگی مادی و مالی ما را هم خراب می‏کند.ولی با این همه ما او را دوست داریم و رها نمی‏کنیم.در مقابل این "من"حالتی دیگر هست که "حضور"نام  دارد.در این حالت جدید ذهن من اندیش خاموش و در خدمت یک چیز یزرگتری قرار می‏گیرد که آن خود زندگی و خود خداست.ذهن خلاق به صورت ابزاری برای حل مسائل در می‏آید و در حالت حضور زندگی از طریق ما جاری می‏شود . ضمن آگاهی از فکرها ،از حضور هم آگاهیم. با درک حضور هز وقت بخواهیم از این ذهن خلاق استفاده می‏کنیم و هر وقت نخواهیم آن را خاموش می‏کنیم.هر بار که در این لحظه زنده شویم،من ذهنی احساس از بین رفتن می‏کند و چون در ما ریشه دوانده است نمی خواهد از بین برود بنابراین حالت حضور را می‏خواهد نادیده بگیریم و روی هستی که از ما جدا پذیر نیست،را می‏پوشاند.عاملی که باعث این همه مشکلات  و تجاوزات می‏شود،من ذهنی است و باید این حالت را با هوشیاری عوض کنیم.ما آدم ها را می کشیم تا جامعه ای درست کنیم که در آن آدم ها را نکشیم.ذهن ما می‏گوید آن خوب بهتر در آینده است و این لحظه مهم نیست. این لحظه مانند پله نیست؟تنها چیزی که دارید به صورت ابزاری برای رسیدن به آینده تبدیل نشده است؟آیا ما از این لحظه بهره‏مند هستیم؟این موضوع به نام زندگی در زمان روانشناختی (گذشته و آینده)است و رستگاری را در آینده جستجو می‏کند.اما باید بدانیم این یک توهم است .خو کردن با گذشته و آینده یک ابتلای روانشناختی است.

چقدر به غیبت کردن و تهمت زدن علاقمندیم ؟و چه لذتی میبریم؟با وجود اینکه مذموم است ولی با این کاربه این من ذهنی احساس بودن می دهیم و جدایی را جا می اندازد و خود را برتر میبیند.ما چگونه با عیب جویی خو گرفته ایم. اما عیب بینی چیزی را عوض نمی‏کند و با تحسین و تغییر می‏توان کار را بهتر کرد.عیب خود را دیدن و نقد کردن و ملامت کردن سبب تغییر نشده است بلکه عادت بد در ما ثبوت بیشتری پیدا کرده است.

اگر دقت کنیم می‏بینیم  بعضی اوقات اصرار بر ایجاد اوقات تلخی داریم و دنبال بهانه هستیم.چرا؟

ما با این کار "من" دروغین را برتر و بهتر می‏کنیم و می‏گوید"من هستم و برتر هستم"چون من ذهنی ریشه واقعی در ما ندارد  به همین دلیل دنبال تایید است که احساس من بودن بکند.ما با نشان دادن خانه و ماشین و علم و ... دنبال تایید دیگران هستیم.اگر ریشه در اعماق خود داشتیم چه نیازی به تایید دیگران داشتیم.

برای جدایی از این حالات باید از ذهن جدا شویم و ذهنی را که عامل و ابزار فکر کننده و تشخیص دهنده ماست در خدمت خود در بیاید.

بت شکن بودست اصل اصل ما           چون خلیل حق و جمله انبیا

اصل ما بت شکن است و من ذهنی را می‏تواند بشکند و ما از دست این ذهن من اندیش خلاص شویم.

جسم ما روپوش ما شد درجهان        ما چو دریا زیر این کُه در نهان

پرده فکری روپوش ما شده است و ما چیز دیگری غیر از من ذهنی هستیم.در زیر کاه فکری و پرده،ما چون دریا نهان هستیم و البته از زندگی جدا نیستیم.

کُه کِه باشد که بپوشد روی آب            تین چه باشد که بپوشد آفتاب

کاه چه چیزی باشد که روی دریا را بپوشاند و گل هرگز نمی‏تواند روی آفتاب را بپوشاند

روی نور نمی‏توان خاک ریخت چون نور بالای آن قرار می‏گیرد.

بنابراین اصل ما محدودیت را نمی‏پذیرد،خاک تو سر بودن را نمی‏پذیرد.

بیت اول

بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل     گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل

ما نیمه شب یا در تاریکی ذهن صدایی میشنویم که "در خانه دل کیست؟" جواب می‏آید که من کسی هستم که ماه و خورشید زیبایی شان را ازمن می‏گیرند.

بیت دوم

گفت که این خانه دل پر همه نقش است چرا   گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل

پرسید :چرا این جهان این قدر پرنقش است؟گفتم همه این نقشها،عکس رخ توست.که رخ تو موجب رشک زیباروهای چگلی است.(که در زیبایی زبانزد بوده اند.)

بیت سوم

گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر     گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل

گفت:این که در غصه افتاده و گیر کرده ومحدود غمگین است،کیست؟گفتم:آن نقش من دل زخمی پای در گل است.(پای به گل دنیا و تمام آن چیزهایی است که ما،آنها شده ایم و با آنها هم هویت شده ایم.)

بیت چهارم

بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان    مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل

گردن جان فکری را بستم و تسلیم شدم و به پیش او بردم.من ذهنی مجرم عشق است می‏خواسته عشق بورزد منحرف شده است و او را ببخش.این حالت،حالتی است که این لحظه را بی قید و شرط پذیرفته ایم،به محض پذیرش این لحظه ،ما به زیبایی و خرد این لحظه دست می‏یابیم.

بیت پنجم

داد سر رشته به من رشته پر فتنه و فن      گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل

در این موقع سر رشته ظریف را به دستم داد و گفت بکش تا من هم بکشم،اما چنان بکش که پاره نکنی.

آیا ما این رشته ظریف را نگه می‏داریم؟حالت حضور حالتی ظریف است نه زمخت و با نرمش و لطافت باید یا آن روبرو شد.نباید این رشته را چنان بکشیم که پاره شود و باز دوباره احساس تنهایی کنیم.

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد     ولی مکش چو تیرش که از کمان بگریزد

چه نقش‏ها که ببازد چه حیله ها که بسازد       به نقش حاضر باشد به راه جان بگریزد

تو فقط دامن لطفش را بگیر،هستی فقط دامن لطف دارد تو فقط دامن لطفش را بگیر.باید با طرافت برخورد کنیم ،نباید مانند تیر بکشیم،که میگریزد.اما چگونه می‏گریزد؟

هزار نقش میبازد و هزار حیله دارد و در نقش حاضر است اما اگر به نقش بچسبیم ازنقش می‏گریزدو آنچه در دست توست همین صورت است .شاید این اتفاق برایمان افتاده است؟

نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمان است       یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد

حضور و لطف هم همین گونه است و از گمان می‏گریزد.بنابراین در درون معشوق نمی‏شود دامن معشوق را یافت.

بیت ششم

تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن    دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل

از این خرگه، جان تابید و یک نقش زیبارویی از آن پیدا شد و من خواستم آن را بگیرم ،به دست من زد که این را رها کن.در زندگی چیزهایی پیش آمده که ما فکر کرده ایم خیلی چیزهای خوبی هستند و ما به آنها چسبیده‏ایم و از آنها "من" ساخته‏ایم ولی وقتی آن را خواستیم بگیریم به پشت دستمان خورد که: "آن را ولش کن تو آن نیستی،اصل تو این است و براین اساس "من" درست نکن" و من دردم آمد.چقدر ما از چیزهایی که به آنها چسبیده‏ایم دردمان آمده است،ولی هنوز آنها را رها نکرده‏ایم.هستی به صورت های مختلف ما را می‏زند که تو آن نیستی و آن را رها کن ولی ما چنان نمی‏کنیم و رها نمی‏کنیم

بیت هفتم

گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان     من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل

گفتم تو مانند بقیه ترش رو هستی  و ما را به درد گرفتار میکنی؛وقتی چیزی را گرفتیم به دست ما میزنی.ما میخواهیم به این بچسبیم و احساس "من"بودن بکنیم.گفت:من ترش مصلحت هستم و به صلاح تو نیست که به این بچسبی و "من" درست کنی. من بد اخلاق  کینه و زیرکی نیستم.

بیت هشتم

هر که در آید که منم بر سر شاخش بزنم     کین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل

هر که این چیزها را بگیرد و من درست کند من بر شاخ او میزنم که این جا، جای عشق است و جای گوسفندان نیست.ما وقتی به چیزها می‏چسبیم و "من" درست می‏کنیم این هشیاری ما به سطح بسیار پایینی نزول می‏کند در حالی که دنیا محل عشق است،نه گوسفندان.

بیت نهم

هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین     چشم فرو مال و ببین صورت دل صورت دل

چشمان خود را مالش بده و دوباره ببین،صورت دل را دوباره ببین.کسی که در کنار تو نشسته است فقط اوصاف ذهنی و تعریفات نیست.او هم یک انسان است و هستی دارد و خود تو هم این چنین هستی و مجموعه توصیفات نیستی.صلاح دین که این قدر به من نیرو می‏دهد او همان صورت دل است و همان به نقش درآمده زندگی است و باید زندگی را در او ببینم(صلاح دین یا هر کسی که نزدیک ماست)

باید چشم خود را بمالیم و دوباره ببینیم که او زندگی است نه مجموعه ای از توصیفات و تعریفات ذهنی.

مطلع پایانی برنامه

باز آمد آب جان در جوی ما    باز آمد شاه ما در کوی ما

نعره مستان خوش می‏آیدم      تا ابد جانا چنین می‏بایدم

 



نوع مطلب : "><-PostCategory->
برچسب ها :
نوشته شده در سه شنبه 08 اسفند 1391 توسط حمید هوشمند| تعداد بازدید : 1566


درباره وبلاگ

تردیدها در انسان از چه چیز نشات میگیرد و چرا؟جواب این سوال قطعا در خویشتن شناسی است.یعنی خود را بشناسیم و بفهمیم که باید در این تردیدها بمانیم و با تردید زندگی را به پایان بریم یا اینکه راه دیگری هم هست برای رهایی.رهایی از تردیدها و شک ها،رهایی از فکرهایی که ما را به دل بستن به اطراف(اعم از بی جان و جاندار) تشویق میکند و سپس آنها را از ما میگیرد تا باز ما را در تردید فرو برد.تردید در راهی که برگزیدیم،تردید در اینکه فلانی هم به درد ما نخورد،فلانی هم مرد،آه فلانی هم به ما نارو زد و هزار تردید دیگر برنامه "گنج حضور"که اخیرا با آن آشنا شده ام برنامه ای است با تاملی بر اشعار مولانا و حافظ که دریچه ای جدید در برابرم گشود.در این وبلاگ قصد دارم خلاصه و چکیده ای از برنامه های "گنج حضور" را بیاورم،و تجربیاتی از خود و دیگران بیاورم،امید بتوان راه زندگی کردن را برگزید. نویسنده وبلاگ حمید هوشمند
نظرسنجي
آمار وبلاگ
افراد انلاین : 1
کل بازديد : 13,682
بازديد امروز :16
بازديد ديروز : 7
ماه گذشته : 115
هفته گذشته : 16
سال گذشته : 161
تعداد کل پست ها : 9
نظرات : 2

پشتیبانی قالب


Powered By
rozblog.com